0
02188840056

داستان ساختن پل (ارتباطات)

روزگاري دو برادر كه در دو مزرعه مجاور يكديگر زندگي مي كردند، دچار اختلاف شدند. اين اولين نزاع جدی آنها در ٤٠ سال همکاری محسوب مي شد. به خاطر اختلافی که با يك سوء تفاهم جزئي شروع شد و كم كم به يك دعواي بزرگ تبديل گشت، همكاري دیرینه این دو برادر از بين رفت.
زمان زیادی از این دعوا نگذشته بود که يك روز صبح درِ خانه ي جان (برادر بزرگتر) به صدا در آمد. در را كه باز كرد مردي به ظاهر نجار و با جعبه ابزاری در دست را جلوی در يافت. مرد نجار گفت: “من به دنبال كار هستم. شايد شما چند كار كوچك در مرزعه تان برای من داشته باشيد. آیا مي توانم كمك تان كنم؟!”
جان کمی اندیشید و گفت: “بله، برايت يك كار سراغ دارم!” به زمین آن طرف نگاه كن. این زمین همسايه ي من است که در واقع برادر كوچكم هم هست. هفته ي پيش فاصله زمین های ما بسیار کمتر از این بود ولی او با بلدوزرش نهر و شکاف بین زمین ها را عمیق تر کرد. او اين كار را برای در آوردن لج من انجام داد، ولي نمی دانست که من هم کارش را جبران مي كنم!
الوارهای کنار انبار را می بینی؟ مي خواهم از آنها برایم يك حصارِ ۳ متری بسازي تا ديگر مجبور نباشم او و مزرعه اش را ببينم. می خواهم او را سر جایش بنشانم.
نجار پاسخ داد: “فكر كنم درخواستت را درك كردم. ميخ ها و دستگاه حفاري را به من نشان بده تا كار را آنطور که خوشحالت می کند انجام دهم.”
جان براي تأمين وسائل مورد نياز نجّار بايد به شهر مي رفت. به نجّار كمك كرد تا آنها را آماده كند و بقيه روز را استراحت كرد.
نجّار تمام آن روز را با سختي و جديّت به اندازه گيري، ارّه كاري و ميخ كوبي گذراند. حوالي غروب، وقتی جان به مزرعه رفت تا نتیجه کار نجار را تماشا کند، کار تقریبا به انتها رسیده بود. اما چشمان جان از شدّت تعجّب گرد شد و دهانش باز مانده بود!
هيچ حصاري در كار نبود. چیزی که نجار ساخته بود يك پل بود. پلي كه دو طرف نهر را به هم وصل مي كرد. و این پل يك كار هنری فوق العاده با نرده كاري و تمامي جزئياتش بود. جان در همان حال بردارش را دید که با دستان و آغوشی باز داشت از آن سوي پل به طرفش مي آمد.
برادر کوچک جان وقتی به او رسید و بعد از اینکه او را در آغوش کشید، به او گفت، ”با تمام حرف ها و كارهايي كه انجام دادم تو از من نرنجیدی و در عوض تلافی کارهای من اين پل را ساختي! تو واقعا مرد بزرگی هستی و با کار خودت مرا شرمنده کردی.”
جان تازه متوجه شد که با مقابله به مثل نمی توانست انقدر اثرگذار باشد که با بخشیدن و تکرار نکردن اشتباه برادرش. او توانسته بود اختلاف ایجاد شده را با بخشندگی و گذشتش و البته ناخواسته، رفع کند. بعد از آشتی دوباره و خوشحالی از این آشتی، دو برادر وقتی برگشتند که با نجار صحبت کنند، ديدند او در حاليكه جعبه ابزارش را روي شانه هایش انداخته در حال رفتن از آنجاست.
جان او را صدا زد و گفت: ”صبر كن! چند روزي بمان. من پروژه هاي زيادي برايت سراغ دارم!”
نجّار به آرامی و در حالی که به مسیرش ادامه می داد گفت :” خيلي دوست دارم بمانم ولي پل هاي زياد ديگري هست كه بايد بسازم.”

 

به ما در شبکه های اجتماعی بپیوندید:

دکتر ویدا فلاح در اینستاگرامدکتر ویدا فلاح در تلگرامدکتر ویدا فلاح در آپاراتدکتر ویدا فلاح در یوتیوبدکتر ویدا فلاح در فیسبوک

دیدگاه کاربران
  • ملیکا نادری 20 دی 1400

    متاسفانه توی دور و زمونه امروز خیلی هم مهرومحبت جواب نمیده.
    با بعضی از آدم ها اگر مثل خودشون رفتار نکنی هرگز احساسی که به شما منتقل می کنند رو درک نمی کنند

  • محمد هادی روزی طلب 20 دی 1400

    به به بسیار دلنشین بود

  • Lida 21 دی 1400

    بسیار تاثیرگذار بود. ممنون

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.