0

داستان نمک و دریاچه

یک روز مرد جوانی که از زندگی اش ناراضی و غمگین بود، نزد يك استاد فرزانه رفت و از او در خواست کمک و راه حل كرد.

استاد به او گفت مشتى نمك داخل يك ليوان آب بريزد و سپس از آن بنوشد. او هم این کار را کرد.

سپس استاد از او پرسید: مزه اش چطور بود؟

مرد جوان در حالى كه آب شور را به بیرون تف مى كرد گفت: وحشتناك بود!

استاد خنديد و سپس همراه مرد جوان با يك مشت نمك به سمت دریاچه آب شیرینی که در آن نزدیکی بود رفتند.

استاد گفت: نمك را داخل دریاچه بريز و بعد يك ليوان از آب آن را بنوش.

مرد جوان باز هم این کار را کرد ولی این بار توانست آب دریاچه را به راحتی بنوشد.

استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟

مرد جوان اظهار كرد كه خوب بود.

استاد پرسيدند طعم نمك را حس كردى؟

مرد جوان : نه!

سپس استاد كنار او نشست و به او گفت: مشکلات و ناراحتی ها مانند این یک مشت نمک در زندگى ما ثابت هستند، ولی ميزان دردی که ما حس می کنیم به ظرف وجودمان بستگی دارد نه مقدار نمک زندگی. بنابراين هنگامى كه با مشکل و ناراحتی روبه رو مى شوي، بدان این مشکل نیست که بزرگ و طاقت فرساست، بلکه ظرف تو هنوز کوچک است.

در عوض نشستن و غصه خوردن از این وضع، چه بهتر اگر از مشکلات برای بزرگ تر کردن ظرف وجودمان استفاده کنیم. زندگی بسی آرام تر می شود اگر ما مانند دریاچه باشيم و نه ليوان. قدرت پذيرش هر چه وسيع تر شود، آسان تر مى توان غم و اندوه را حل کرد.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.