0

پشه ها به چه چیز فکر می کنند؟

ما در تخیل و بیان تخیلاتمان هیچ حد و مرزی نداریم، وقتی ادعایی نداریم، آنچه می گوئیم علم است و
و تنها می گوییم این تجربه ذهنی من است، ساخته و پرداخته ذهنم. و نمی دانم چطور شد این تصورات در من ساخته شد. البته شاید صدها نفر دیگر هم چنین تخیل و تصوری را تجربه کرده باشند اما حوصله به نگارش در آوردن آن را نداشته اند و یا اصلا فکر نمی کنند که مهم باشد که چنین داستانهای خود ساخته ای را می توان نوشت و اصلا برای چه کسی بنویسند؟
چه کسی دوست دارد افکار و درونیات مرا بداند و بخواند؟
به هر حال من می نویسم و با این کار درون خودم را بهتر می شناسم، ثبت افکار و تصورات محتوای پنهان و درهم ناخودآگاهم را به خوبی نشان میدهد.
و البته هیچ دفاعی در مورد این ها ندارم چرا که این مفاهیم و حقایق قابل اثبات و یا مورد استفاده برای همه ی آدمها نیستند. تنها من و شاید خودم علاقمند این تجربه ها باشیم و بخواهیم در محتوای ذهن و ذهنیت کاوش بیشتری کنیم.
اما آنچه امروز می خواهم برای شما بنویسم سوالی است که مدتی فکر مرا درگیر گرده بود. البته سوال هم از درون ذهن خودم بیرون زد.
سوال این بود: اگر پشه ها قادر بودند به زبان ما آدمها حرف بزنند و قدرت تفکر و احساس داشتند ما چه سوالی از آنها می پرسیدیم؟ البته که بهتر است جمع نبندم، من چه سوالی داشتم که با یک پشه سر صحبت را باز کنم ؟ اصلا چه چیزی برای من مهم بود که درباره او و هم نوعانش بدانم. خیلی فکر کردم، بله! مفهوم زمان.
و آن اینکه پشه ها درگیر گذشته و آینده هم هستند؟
حال که می توانند حرف بزنند حتما فکر هم می کنند و اینکه درباره مفهوم زمان، تولد، پیری، مرگ و بعد از مرگ چه افکاری دارند؟
البته هر چه بیشتر در این موضوع عمیق شدم مطمئن شدم، نمی شود. تفکر کردن فقط به قدرت کلمات تکیه نمی کند بلکه روابط و موقعیت ها هم مهم هستند. تفکر با تبادل تجارب و خواندن و نوشتن خیلی مرتبط است.
ابزارها به تکامل اندیشه کمک می کنند ولی پشه ها که ابزار ساز نیستند
پس نمی توانند تفکر کند.
آنها طبق برنامه ژنتیکی که با آن متولد شدند زندگی می کنند یعنی یک زندگی جبری پس اختیاری ندارند.
در ضمن طول عمر پشه بسیار کوتاه است چه خوب که مفهوم زمان و طول زندگی را درک نمی کنند یا بهتر است بگویم چه خوب که مفهوم طول زندگی را درک نکنند.
به هر حال چرا باید درگیر چنین موضوعی شوم؟
نمی دانم، ذهن است و کار ذهن فکر کردن و بی هدف کاری راانجام نمیدهد و همواره به دنبال چیزی می‌گردد.
گاهی به دنبال شباهت خودش و یک حشره یا یک موجود فضایی و در این افکار هر چه جزیی نگرتر می‌شود احساس اختیار و قدرت بیشتری می کند. زندگی خودش را علیرغم همه ی کمبودهایش بهتر از یک گربه یا ماهی یا پشه ارزیابی می کند.
نمی دانم! فکر می کنم گاهی ابراز این نمی دانم چقدر متحولم می کند زیرا باعث می شود یاد بگیرم و مطالعه کنم.
اگر پشه ها نبودند چه می شد؟ انگار چیزی در عالم کم بود ولی برای چه کسی کم بود؟ برای ما آدمها؟ آخر پشه ها که جز مزاحمت برای ما چیزی ندارند. ای وای.. دوباره آدمها را مرکز ثقل هستی به حساب آوردم. نه اشتباهه!
همه چیز در یک ماتریکس معنادار و زیبا به هم وصل هستند و بر هم تاثیرات متعدد دارند چه ما انسانها ازوجود آنها بهره ای ببریم یا زیانی ببینیم.
اصلا این خودخواهی انسانها باعث شد اکو سیستم آسیب ببیند و حالا خودش در جهنمی که ساخته آسیب ببیند، طبیعت را تخریب کردیم، آب دریاها، درختان، جنگل، آسمان آبی، خاک، آب، هوا و منابع طبیعی مورد یورش وحشتناک ما آدمها قرار گرفتند.
الان که فکر می کنم، می بینم اگر قرار بود با یک پشه حرف بزنم از او می پرسیدم به نظر تو مشکل آدمها در چیست؟
چرا هر چه بیشتر به دست می آورند راضی نمی شوند و حریصانه تر باز هم به دنبال بیشترند.
با دستاوردهای بیشتر، قدرت به دست آوردن های بعدی خود را بیشتر می کنند اما دیگر نمی توانند آرام بگیرند و زندگی گنند.
از نگاه تو ( پشه )ما چه چیز کم داریم؟ یا کلا به دنبال چه هستیم؟

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *